![]() |
![]() |
|
|
...
شبی را که شما با سرخی و روشنی سپری می کردید من تنها با سایه ی خود بازی می کردم
نمیتونم ... واسه همین میرم یه جای دیگه از اون چیزایی مینویسم که دلم میگه نه ذهنم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم دی 1386ساعت 23:52 توسط رهگذری از آسمان |
|
|
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود . موضوع درس درباره ی خدا بود . استادش پرسید : " آیا در کلاس
کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد ؟ " کسی پاسخ نداد.استاد دوباره پرسید : " آیا کسی هست که خدا را
لمس کرده باشد ؟ " دوباره کسی پاسخ نداد .استاد برای سومین بار پرسید : " آیا در کلاس کسی هست که خدا
را دیده باشد ؟ " برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد . استاد با قاطعیت گفت : " با این وصف خدا وجود ندارد
" . دانشجو به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند . استاد پذیرفت . دانشجو از
جایش برخاست و از همکلاسی هایش پرسید : " آیا در کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد
؟ " همه سکوت کردند . " آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ " همچنان کسی چیزی
نگفت . " آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد ؟ "وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد ،
دانشجو نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد . |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم آذر 1386ساعت 23:32 توسط رهگذری از آسمان |
|
|
وحشت از عشق كه نه،
ترس ما فاصله هاست
وحشت از قصه كه نه،
ترس ما خاتمه هاست
ترس بيهوده نداريم
صحبت از خاطره هاست
صحبت از كشتن
نا خواسته ي عاطفه هاست
كوله باريست پر از هيچ
كه بر شانه ي ماست
گله از دست كسي نيست
مقصر دل ديوونه ي ماست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 22:25 توسط رهگذری از آسمان |
|
|
خدايا بشكن اين آيينه ها را كه من از ديدن آيينه سيرم مرا روي خوشي از زندگي نيست ولي از زنده ماندن ناگزيرم از آنروزي كه دانستم سخن چيست همه گفتند : اين دختر چه زشت است كدامين مرد او را مي پسندد؟ دريغا دختري بي شرنوشت است چو در آيينه بينم روي خود را در آيد از درم غم با سپاهي سيه روزي نصيبم كردي اما نبخشيدي مرا چشم سياهي به هر جا پا نهم از شومي بخت نگاه دلنوازي سوي من نيست از اين دلها كه بخشيدي به مردم يكي در حلقه ي گيسوي من نيست مرا دل هست اما دلبري نيست تنم دادي ولي جانم ندادي به من حال پريشان دادي اما سر زلف پريشان ندادي به هر جا ماهرويان رخ نمودند نبردم توشه اي جز شرمساري خزيدم گوشه اي سرد و گريبان به در گاه تو ناليدم به زاري چو رخ پوشم ز بزم خوبرويان همه گفتند: او مردم گريز است نميدانند زين درد گرانبار فضاي سينه ي من ناله خيز است به هر جا هم گلانم حلقه بستند نگينش دختري ناز آفرين بود ز شرم روي نازيبا در آن جمع سر من لحظه ها بر آستين بود چو مادر بيندم در خلوت غم ز راه مهرباني مينوازد ولي چشم غم آلودش گواهست كه در اندوه دختر ميگدازد به بام آفرينش جغد كورم كه در ويرانه هم نا آشنا يم نه آهنگي مرا تا نغمه خوانم نه روشن ديده اي تا پر گشايم خدا يا بشكن اين آيينه ها را كه من از ديدن آيينه سيرم مرا روي خوشي از زندگي نيست ولي از زنده ماندن نا گزيرم خداوندا خطا گفتم ببخشاي تو بر من سينه اي بي كينه دادي مرا همراه رويي نا خوشايند ولي روشنتر از آيينه دادي مرا صورت پرستان خوار دانند ولي سيرت پرستان ميستايند به بزم پاكجانان چون نهم پاي در دل به رويم ميگشايند ميان سيرت و صورت خدايا دل زيبا به از رخسار زيباست! بپاس سيرت زيبا كريما دلم بر زشتي صورت شكيباست
ي |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:13 توسط رهگذری از آسمان |
|
|
سلام اي دختر بي مادر تنها كه مي بينم به زير پاي تو اقليم فردا را
سلام اي كودك امروز اي نام آور فردا كه مي دانم به فرمان تو ملك آسمانها را
غمت نازم
چرا چشمت پر اندوه است؟
به دلها رنگ غم مي پاشد اين چشمان پر اندوه
بخند اي تكسوار تنهائي
كه موج خنده ي گرمت دل انگيز است
بخند اي تك نهال دشت غربت ها!
كه از لبخند تو دنياي انسانها طٌربخيز است
مباش اندوهگين اي تك نورد راه آينده
نگه كن
همچو دامان طبيعت مادري داري
زمين و آسمان با تو
اميد جاودان با تو خداي مهربان با توست
مباش اندوهگين اي دختر فردا
ز مادر بهتر داري
زمان چون باد ميپويد يتيمي واژه اي پوچ است
لبت را رنگ شادي ده كه پيروزي به رويت با لب پر خنده مي خندد
نگه بر آسمان ها كن به چشمت ماه ميخندد
تمام آسمان با چهره ي تابنده ميخندد
در اين دنياي پهناور
زمين از تو زمان از توست عشق جاودان از توست
لبت نارم
بخنده باز كن لب را
كه در برق نگاهت كوكب پيروزي آينده ميخندد |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 13:28 توسط رهگذری از آسمان |
|
|
اگر باشي ،محبت روزگاري تازه خواهد يافت زمين در گردشش با تو،مداري تازه خواهد يافت دل من نيز با تو بعد از آن پاييز طولاني چنان پارين و پيرارين،بهاري تازه خواهد يافت درخت يادگاري،بازهم بالنده خواهد شد كه عشق از كنده ي ما يادگاري تازه خواهد يافت دهانت جوجه هايش را پريدن گربياموزد كلام از لهجه تو،اعتباري تازه خواهد يافت بدينسانكه من و تو،باتفاهم عشق مي سازيم از اين پس عشق ورزي هم،قراري تازه خواهد يافت من و تو عشق را گسترده تر خواهيم كرد،آري كه نوع عاشقان از ما، تباري تازه خواهد يافت تو خوب مطلقي من خوب ها را با تو مي سنجم بدينسان،بعد از اين،خوبي،عياري تازه خواهد يافت جهان پير،اين دلگير،هم ،با تو،كنار تو به چشم خسته ام، نقش و نگاري تازه خواهد يافت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 0:5 توسط رهگذری از آسمان |
|
|
دو،چهار،چهار،سه ،چهار منزل خداست الو سلام اين منم مزاحمي كه آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار یک صداست شما كه گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما كه مي رسد حساب بنده هايتان جداست؟ الو؟ دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا كه عيب سيم هاست؟ خدا؟ صدايتان نمي رسد كمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگه اجازه مي دهي برایت درد دل كنم شنيدم كه گريه بر تمام دردها شفاست خدا مرا صدا بزن كمي مرا نوازشم بده حضور دستهاي تو عجب گرم و باصفاست تير مرا به شانه ات بگير تا سبك شوم پناهگاه اين دل شكسته شانه شماست خدا مرا ببخش بازهم مزاحمت شدم دوباره زنگ مي زنم دوباره تا خدا خداست |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 20:58 توسط رهگذری از آسمان |
|
|
من درختي بودم. پاي تا سر همه سبز همه سر سبز اميد همه سرمست بهار كه به هر شاخه ي من نغمه ي فروردين بود و به امداد سبكپويه نسيمي ناگاه برگ برگم همه را مشگر صحرا بودند بزم ما رنگين بود در شبان مهتاب در دل حجله ي دشت بوسه ميزد به لبم دختر ماه مست مي كرد مرا نغمه ي رود موج ميزد به دلم شوق گناه دختر پاك نسيم پاي تا سحر همه لطف يا تني عطراگين بود هنگام سحر گرم هماغوشي من مي شد از لذت آن كام سراپاي وجودم فرياد بند بندم همه شوق برگ برگم همه شاد. واي،اندوه،اندوه آن درختم... امروز كه به صحراي وجود دست يغما گر طوفان زمان جامه ي سبز مرا غارت كرد و آنچه مانده است براي تن من عريانيست منم و تب زده دشتي كه كوير است نه در آن نغمه روديست نه آبادانيست. آن درختم اما نيستم مست بهار يا كه سرسبز اميد ديگر اي دامن دشت برگ برگ تن من قاصد فروردين نيست بزم ما رنگين نيست ديرگاهيست كه روشن نكند دختر ماه دشت تاريك مرا همه جا خاموشي است واي تاريكي و تنهاوي درد انگيز است چه شد آن شور بهار؟ چه شد آن گرمي عشق؟ همه جا پاوئيز است كوه تا كوه به گرد سر من اندوه است دشت تا دشت به پيش فلكهم نوميديست سينه ام از غم بي عشقي و بي همنفسي لبريز است دختر پاك نسيمي كه هماغوشم بود در دل دشت گريخت برگهائي كه مرا برگ اميدي بودند دانه دانه همه ريخت اينك اينك منم و دامن دشتي خاموش اينك اينك منم و هيزم خشكي بي سرد شاخه هايم همه چون دست دعا سوي خداست كاي خدا آتش سوزنده و ويرانگر تو در همه دست كجاست؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم شهریور 1386ساعت 23:11 توسط رهگذری از آسمان |
|
|
در ابتداي خلقت، خداوند جهان و انسان ها را آفريد. همگان به يگانگي و وحدت وجود خود |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 22:32 توسط رهگذری از آسمان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
^^^××××^^^
درانتظار کسي باش که مايل باشد حتي در زماني که در ساده ترين لباس هستي، تو را به دنيا نشان دهد ^^^××××^^^ |
| پیوندهای روزانه |
|
کیمیا و هستی *sound of distanc--*Aitak joonam مجتبی داریوش بردیا رهگذر ایمان رونیکا یار 113یار دختران آتش شيدا شب سیاه سوشیانس لبخند خداوند سپیده عشق الکی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|